مهدی محمدی تحلیل‌گر مسائل استراتژیک در کانال تلگرامی‌اش نوشت: هر بحثی درباره سوریه را باید از اینجا آغاز کرد که در این کشور نه یک جنگ بلکه چندین جنگ در جریان است. جنگ اول میان سوریه، ایران، روسیه و حزب الله است با تروریست ها. دومین جنگ، جنگ درونی گروه‌های تروریستی با یکدیگر است. جنگ سوم، نزاع راهبردی است که میان روسیه و امریکا در جریان است. چهارمین جنگ میان ترکیه و دولت سوریه در جریان است. پنجمین جنگ منازعه دشواری است که میان کرد‌ها و ترکیه وجود دارد. جنگ ششم هم میان اسراییل از یک سو و ایران و حزب الله درگرفته است. واپسین جنگ هم میان دولت سوریه و ائتلافی از کشور‌های غربی و عربی در جریان است.

وقتی از راهبرد بازیگران مختلف در نبرد سوریه سخن گفته می‌شود باید به دقت پرسید که درباره استراتژی کدام بازیگر در کدام جنگ سخن می‌گوییم. در اینجاست که پیچیدگی‌های فراوانی وجود دارد و اساسا همین موضوع صحنه سوریه را چنین آشوبناک کرده است. به عنوان مثال، در نبردی که میان ترکیه و کرد‌ها وجود دارد، امریکا سمت کرد‌ها ایستاده است، اما هم زمان در جنگ میان ترکیه و دولت اسد، جانب ترکیه را می‌گیرد. یا در جنگ میان حزب الله و تروریست ها، روسیه یک متحد قدرتمند برای مقاومت است لیکن وقتی پای نزاع مقاومت با اسراییل به میان می‌آید، موضع روس‌ها پیچیدگی فراوان پیدا می‌کند. اگر منازعه سوریه در وضعیتی قرار گیرد که یک طرف مثلا دولت سوریه یا مقاومت بتواند ادعا کند جنگ را برده است، از حیث راهبردی دستاورد درخشانی محسوب خواهد شد چرا که این پیروزی در بیش از حداقل ۷ جنگ رخ داده است.

امریکا در سوریه فاقد سیاست (policy) است. اگر فقط یک حقیقت مهم درباره نحوه حضور امریکا در صحنه سوریه وجود داشته باشد، همین است. سال هاست دولت امریکا تلاش می‌کند یک سیاست منسجم درباره سوریه تدوین کند، اما این کار روز به روز بیشتر غیرممکن به نظر می‌رسد. مسئله در دوران ترامپ غامض‌تر هم شده است. حمله اخیر به سوریه این وضعیت بی سیاستی را تشدید کرده است. از چند ساعت پس از این حمله، این پرسش با بسامد بسیار بالا در محافل راهبردی غرب در حال طرح است که هدف این حمله واقعا چه بود؟ و وقتی ترامپ می‌گوید «ماموریت انجام شد» دقیقا مقصودش چیست؟ در حالی که سعودی و ترکیه امید بسته بودند که امریکا یک ضربه کاری به دولت سوریه وارد خواهد کرد، اکنون شوکه هستند که حتی ارزش تبلیغاتی حمله اخیر هم خیلی بالا نبوده است. امریکا در این تهاجم، نه گامی به سوی براندازی دولت اسد برداشت، نه توانست موازنه قوا را به نفع معارضه تغییر بدهد، نه به یک تاسیسات یا توانمندی کلیدی سوریه یا مقاومت ضربه زد، نه پیام قاطعی که فی المثل نشان دهنده هزینه بالای تکرار عملیات‌هایی نظیر عملیات غوطه باشد ارسال کرد و نه حتی در به راه انداختن یک آتش بازی خیره کننده موفق بود. آزاردهنده‌تر از اینکه حمله شکست خورده، این است که امریکا اساسا اهدافی نداشته و هنوز هم نمی‌داند در سوریه دنبال چیست. به تعبیر دقیق تر، امریکا جرات انتخاب یک سیاست قاطع در سوریه را ندارد. آشکار شدن این موضوع خود دستاورد مهمی برای مقاومت است. جهان به انتظار ایستاده بود که ببیند آیا امریکا موفق شده یک سیاست روشن درباره سوریه تدوین کرده و گامی قاطع برای اجرای آن بردارد؟ اکنون روشن است که امریکا فاقد هرگونه گزینه نظامی موثر در سوریه است و تهدید به حمله نظامی به عنوان آخرین گزینه غرب، عملا کارایی و اعتبار خود را به طور کامل از دست داده است.

جالب است این حمله دقیقا در زمانی انجام شد که امریکا و کشور‌های اروپایی ظاهرا قصد دارند یکی دو هفته دیگر بقاء برجام را به آغاز مذاکراتی درباره منطقه و برنامه موشکی با ایران مشروط کنند. اگر تا پیش از این هم کورسوی امیدی وجود داشت، حمله اخیر همه تردید‌ها را از بین برد و نشان داد که امریکا و کشور‌های اروپایی (بویژه فرانسه که مرتب تلاش می‌کرد خود را به عنوان بازیکر عاقل صحنه معرفی کند) هیچ اعتقادی به یک فرآیند مذاکراتی موثر ندارند و در حالی که پشت میکروفون از ضرورت آغاز مذاکرات درباره برنامه موشکی و منطقه‌ای ایران سخن می‌گویند، پس پرده در حال تدارک حمله موشکی به متحدین منطقه‌ای ایران هستند. بی معنا شدن گزینه‌های مذاکراتی و آشکار شدن اراده واقعی غرب از درخواست‌ها برای مذاکرات موشکی و منطقه‌ای یکی از دلالت‌های راهبردی حمله اخیر است که بسیار کم به آن پرداخته شده است. واقعیت این است که ایران حدود یک ماه مانده به موعد تصمیم گیری ترامپ درباره برجام بیش از هر وقت دیگر نیاز به استدلالی قاطع داشت که نشان بدهد غرب یک طرف صالح برای مذاکره منطقه‌ای یا موشکی نیست و اکنون به لطف حماقت ترامپ، جاه طلبی ماکرون و نادانی ترزا می‌آن استدلال را در اختیار دارد.